باید دوید تا ته بودن...


+ روژین

خیلی فکر کردم تا چند جمله ای درباره ی "مرگ" ببافم و بنویسم اما تمام تلاشم بیهوده بود ...  واقعیتی عجیب که ذهن من همیشه در درکش ناتوان بوده و است ! 

.

.

.

از طریق دوست عزیزی با خبر شدم که "روژین "عزیزمون (که قبلا اندکی درباره اش نوشته بودم )پرکشید ...... زمین رو با تمام ناملایمتی هاش ترک کرد و آسمانی شد ... 

روژین مهربانم ، هیچوقت ندیدمت و صدات رو نشنیدم اما همیشه در خاطرم خواهی ماند ... لطفا سلام ما رو به "آسمان " برسون ... 

+ برای گرامیداشت یادش (و همینطور یادآوری یه سری چیزها به خودم )،این نوشته تا یک ماه پست ثابت میماند.

نویسنده : لیلا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۳۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

شب مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار

باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای...

نویسنده : لیلا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

+ دنبال چی میگردی؟ 

+... چند تا خاطره ...  

نویسنده : لیلا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ با فنرها بازی نکنید!

من و سایر هم نوعانم (!!!) از نظر ساختار وجودی خیلی شبیه به یک فنر هستیم . فنری منعطف و ارتجاعی که از نظر دیگران ظرفیت پذیرش بسیار بالایی داره و تا جایی که دلشون بخواد میتونن در او فرو برن و فشرده اش کنن ،اما ما هم مثل فنرها از قوانین فیزیک پیروی میکنیم ، هر چقدر که بیشتر به ما نزدیک شوند با وجود اینکه اونها رو میپذیریم اما در خود فشرده تر میشیم و انرژی کشسانی زیادی در ما جمع میشه ، نهایتا در نقطه ای خاص دیگه قابلیت فشرده شدن نداریم و این انرژی عظیم ذخیره شده رو به شدت آزاد میکنیم ، از اونجایی که قانون پایستگی انرژی بر ما هم حکم فرماست ،این انرژی کشسانی از بین نمیره بلکه به انرژی جنبشی تبدیل میشه ،رها میشه و تمام آدم های نزدیکمون رو دور میکنیم ! 

دقت بفرمایید که با تکرار این پروسه ممکن است فنر قابلیت ارتجاعی خودش رو از دست بده و به تکه سیم مفتولی تبدیل بشه که هیچ خاصیتی نخواهد داشت ، پس به خاطر رضای خدا و به خاطر خودتان و کمی هم به خاطر فنرهای بیچاره ی دور و برتان از فنرها به خوبی مراقبت کنید ،زیاد بهشون نزدیک نشید ،اونها رو خیلی در خود فشرده نکنید و باهاشون بازی نکنید !

نویسنده : لیلا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عشق بازی به روایت من

میتوانی لب هایت را به لبه ی لیوان چایت بچسبانی و بوسه های داغش را با جان دل پذیرا باشی. میتوانی اجازه بدهی باریکه ای از نور لطیف و دلچسب صبحگاهی وارد اتاقت بشود و پلک و مژه هایت را ببوسد تا بیدار شوی . میتوانی آسمان را در آغوش بگیری و سیر نشوی از وسعت و گرمای آغوشش . میتوانی از بوسه ی باران روی گونه هایت مست شوی . می توانی موهایت را به دست باد بسپاری . میتوانی دست روزها را بگیری و با هم پیش بروید و بروید تا ته بودن... می توانی شب ها جسمت را در اختیار نور لطیف و شورانگیز مهتاب قرار بدهی و تا صبح دلت قنج برود از نوازش ها و بوسه هایش روی تنت...

می بینی؟ عشق بازی به همین راحتی است ... 

نویسنده : لیلا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان حسن یوسف من

حسن یوسف کوچک و جوانی در خانه داشتیم ، خیلی ساکت و مهربون گوشه ای نشسته بود و از کم توجهی ما خم به ابرو نمیاورد ، چند باری که سراغش رفتم متوجه شدم بی حال و پژمردست اما هرگز تسلیم نشد و به رشد خودش ادامه میداد ، ما هم به کم محلی هامون ادامه دادیم ...

تو تعطیلات یک ماهی که خونه بودم تصمیم گرفتم باهاش دوست شم .برداشتمش و آوردم توی اتاق خودم ،زیر پنجره و روی میزم گذاشتمش ، هر روز با وسواس زیادی بهش آب میدادم و حواسم بود که همه ی خاک گلدون خیس شده باشه و جایی از ریشه هاش خشک و بی آب نمونه ! هر روز دونه دونه برگ هاش رو وارسی میکردم و بابت خشک شدن هر کدومشون کلی غصه میخوردم ! روزها جلوی نور بود و شب ها دورتر از پنجره میگذاشتمش که یکوقت سرما نخوره ! خلاصه توی اون مدت حسابی باهاش دوست شده بودم .تعطیلات به پایان رسید و من مجبور شدم حسن یوسف کوچک و دوست داشتنی ام رو ترک کنم ! اول میخواستم با خودم ببرمش اما شرایط طوری بود که حمل یک گلدون ،آن هم با کلی بار امکان پذیر نبود! ترکش کردم و به خانواده سفارش کردم حسابی مراقبش باشند و بهش رسیدگی کنند.

این بار که دوباره برگشتم خونه ،سراغش رو از مادر گرفتم ، گفت :خشک شد!

مات و مبهوت موندم ، مگه میشه ؟ گلی که این همه شاد و باطراوت بود چطور در عرض یک ماه نابود شد ؟ خانواده مثل قبل بهش رسیدگی کرده بودند اما گویا گلم به من عادت کرده بود ... محبت بیش از حد من براش گرون تموم شد ... کاری که من کردم باعث شد ضعیف و وابسته بشه ، مقاومت نکنه و با کوچک ترین بی توجهی نابود بشه ...

بله ، عشق و محبت همیشه خوب نیست ، چه شما به کسی محبت کنید و چه پذیرای محبت دیگران باشید ... نتیجه ای جز ضعف و وابستگی و در نهایت نابودی در پی نخواهد داشت ... 

فقط خودت .... راز بقا در خودت نهفته ست ... 

نویسنده : لیلا ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سرده ... خیلی سرده ...

نویسنده : لیلا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گفتگوی تنهایی 8

امشب با تمام پررویی زل زدم توی چشم های بابا و گفتم : احساس میکنم با پزشکی خوندن عمرم تباه شده چیزی از زندگی نفهمیدم ،جوونیم تلف شد  ، میدونم که من هیچوقت پزشک خوبی نخواهم شد و اگه این راه طولانی رو ادامه بدم بقیه ی عمرم رو در افسردگی و تاریکی خواهم گذروند ، یک دکتر معمولی با سواد معمولی که هیچ وقت ته دلش از چیزی لذت نخواهد برد ، که همیشه حسرت میخوره بابت توانایی هایی که توی وجودش داشته و اونها رو در نطفه خفه کرده ... اینکه تا یک ماه دیگه بیست و چهارمین سالروز قدم گذاشتن روی این زمین رو جشن میگیرم و هنوز که هنوزه هیچ جایی روی این زمین ندارم ... و هنوز هیچ گرهی روی این زمین باز نکردم و هنوز هیچ چیزی روی این زمین نساختم و همچنان سرگردان و معلق هستم ( البته این آخری ها رو با زبان معمولی تر و قابل فهم تری گفتم تا یکوقت به خل شدن دخترشون پی نبرند و نگران نشن) 

بابا به جای اینکه نگران بشه و ازم بپرسه:مشکلت چیه ؟چطوری میتونم بهت کمک کنم ؟ ، با خونسردی تمام لبخند میزنه و میگه عوضش چند سال دیگه که آرامش داری و در بهترین شرایط ممکن زندگی میکنی و درآمد خوبی داری به حرف این روزت میخندی ... 

عصبانی میشم ، میگم من دارم آرزوی براورده نشده ی شما رو زندگی میکنم و بدون شک هیچوقت آروم نخواهم بود ... چون کم کم خودم رو گم میکنم ... چون حالم خوش نیست ....

به نظر نمیاد چیزی از حالم بفهمه ... 

برمیگردم به اتاقم ... خیره میشم به سقف ... به خودم میگم :چته؟ اینا چیه گفتی؟ این فکرا چیه توی سرت میاد و میره ؟ 

نمی دونم ... خودم هم نمیفهمم چی گفتم و چرا اینها میاد توی ذهنم ...

نمی دونم ...

کاش میتونستم درست فکر کنم ، کاش یک آدم نرمال بودم ، کاش طبق معیارهای جامعه فکر میکردم ، اصلا کاش فکر میکردم ... خالی خالی ام ... هیچ چیزی این تو جریان نداره ، هیچ حسی ،هیچ انگیزه ای ،حتی اشک و یا لبخند هم درونم پیدا نمیشه، هیچی ... هیچ ... 

کمی بخواب ... 

 

+ بابا آخرین امیدم به زندگی بود ،دیگه نیست ،یعنی خیلی وقته که نیست ... 

+ عمومی شد!

نویسنده : لیلا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد