باید دوید تا ته بودن...


+  

سری دوم کانال تلگرام 

 

نویسنده : لیلا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱٢/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زندگی مجازی ...

1.داستان عجیبی شده! نمیفهمم این احساسات عجیب و غریب و این دلشوره و این درد معده در اولین ساعات شروع یک سال جدید دیگه چه صیغه ایه؟!!!کلرودیازپوکساید هم کمک نکرد! و همچنان بیدارم !عجب!!!

2.بی صبرانه منتظر پایان تعطیلاتم!

3.بخشی از حرف های یکی از دوستانم  :

(یه زمانی بزرگ میشی و مجبور میشی با یه آدم واقعی ازدواج کنی و یک یا چند بچه ی واقعی رو بزرگ کنی و دوستای واقعی داشته باشی و اون موقع احتمالا میفهمی این زندگی محبوب مجازی مجال دایره ی واژگان یه زندگی واقعی، تجربه ی احساسات واقعی و بالا و پایین های یه زندگی واقعی رو ازت گرفته)

بعد از شنیدن حرفاش حسابی ذهنم مشغوله! شاید این حال عجیب هم به همین دلیل باشه!

5.نه غمگینم و نه شاد !فقط بی پروا نوشتم!چیزی که در دنیای واقعی هیچ وقت جراتش رو نداشتم !

 


نویسنده : لیلا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ادامه ی قبلی...

از احساس ننوشتم !

احساس ،عشق ،دل ،خیال ،رویا ...

آدم های تنها زیاد این ها رو به چالش میکشن ،و به خاطر جای خالی بعضی احساسات حسابی رنج میکشند  (به خصوص اون تیکه که با بودن آدم دیگه ای خلق میشه) !من هم اینطور هستم !اما ترجیح میدم بهش فکر نکنم ! به قول خودم مسکنی در کار نیست !امسال و پارسال هم نداره! این ها رو باید دور ریخت و جای خالیشون توی قلب رو با گچ و سیمان پر کرد! به خودم قول دادم که روی زمین زندگی کنم ! و زمین جای این داستانها نیست !این ها جایی روی زمین ندارند ! اون نیازها و احساسات هم مدتی توی این ذهن و خیالات چرخ میزنند و وقتی بهشون بها ندم خسته میشن و میرن !

بعله! :)

نویسنده : لیلا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یه دور دیگه...

1.هزاربار به سرم زد اکانت اینستاگرام بسازم و دایره ی آدم های دنیای واقعیم رو وسیع تر کنم ،این دیواری که دور خودم ساختم رو بشکونم و قاطی شم با همهمه ی دنیا ...اما هر بار چیزی به اسم "دل" منصرفم کرد !واقعا نمیدونم چرا اینقدر سرسخته؟!

همون طور که قبلا نوشتم قاطی شدن با دنیا برای رشد و پیشرفت لازمه !و من خارج از این فضا تا یه حدی قاطی شدم تو همهمه ی دنیا ،اما باز هم اون دیوار هست و هر وقت خودم اراده کنم موقتا ازش بیرون میرم ! با وجود هیجان انگیز بودن دنیای بیرون و تجربه های جالبش ،باز هم ترجیح میدم آخر شب بدو بدو خودم رو به این چهار دیواری برسونم و آرامشم رو توی این فضا به دست بیارم !شاید فضای امن شخصی که میگن همین چهار دیواری منه! منم میدونم که باید یه وقتایی ترکش کنم ! ولی شخصیت درونگرام و خلوتم رو هم دوست دارم و حاضر نیستم چهاردیواریم رو برای همیشه ترک کنم و درش رو تخته کنم ! 

2.سال 95 هم داره نفس های آخرش رو میکشه ،اسفند دردونه ی من هم داره ازم خداحافظی میکنه ! سال سخت  ،عجیب و دوست داشتنی بود !!! اتفاقات بزرگی برام افتاد تو این سال ! اتفاقات و تحولات روحی ! بد شروع شد و خوب تموم شد و الان میفهمم که همون شروع بد رو باید به فال نیک بگیرم ! میتونم بگم برای من این سال ،سال "خواستن" بود ! و هنوز به مرحله ی توانستن نرسیدم ! نمیدونم !شاید 96سال "توانستن"باشه ،اما بعید میدونم :)) همونطور که قبلا گفتم من همیشه لاک پشت بودم ،واسه همین در زندگیم انتظار اتفاقات هیجان انگیز و تحولات بزرگ و سریع رو ندارم ...ریز ریز بهشون نزدیک میشم ...

3.از نظر درسی سال گذشته رو خوب نگذروندم ،اصلا از خودم راضی نیستم ،به خصوص که بخش مهم داخلی با دوران افسردگیم همزمان شده بود و تلاش کافی نکردم !و میدونم که جبرانش انرژی و زمان زیادی ازم خواهد گرفت !سال پیش رو امتحان مهمی در پیش دارم ، امتحان پره اینترنی یا همون پیش کارورزی ،و بعد از اون وارد مرحله ی اینترنی میشم !خلاصه اینکه سال سنگینی از نظر درسی پیش روم هست و امیدوارم کم نیارم !به خصوص اینکه این امتحان هر ترم سخت تر میشه !

4.مادر ،پدر،خواهر،برادر...به عنوان فرزند ارشد خونه براشون به اندازه ی کافی وقت نگذاشتم ،گفتنش سخته اما واقعیتی هست که باید قبول کنم !آدم خودخواهی هستم !تعارف هم ندارم با خودم ! در سال پیش رو باید بیشتر حواسم بهشون باشه!شاید با حرف زدن و یا شنیدنشون بتونم بهشون نزدیک تر بشم...

5.در کل با وجود تمام کم کاری هام و زمین خوردن هام ،از سال گذشته راضیم و 95 رو خیلی زیاد دوست داشتم و خوشحالم که مثل سال های قبلش یکنواخت و بی بالا و پایین نگذشت ،نمیدونم توی این سال های عمرم چند بار دیگه دور خورشید خواهم گشت ،اما امیدوارم اتفاقات خوب و هیجان انگیزی در انتظارم باشن !چیه خب !؟بده آدم واسه خودش آرزوهای خوب بکنه؟؟؟:))

6. هر چهار سال یکبار اسفندمون 30 روزه میشه ،و معلوم نیست دوباره 4سال دیگه این روز رو تجربه میکنم یا نه ! واسه همین اصرار داشتم که این نوشته رو توی این روز منتشر کنم و خدا رو شکر که موفق شدم ...

7.(اگر هنوز کسی اینجا رو میخونه) امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید...

نویسنده : لیلا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

1.استاد د که یکی از دوست داشتنی ترین اساتید بخش نوزادان بود ،منو دیده میگه :تو هشت روز پیش یه سوال داشتی ازم ،وقت نشد بپرسی،،الان بپرس ! من :!!!! ماشالا استاد چه حافظه ای !خودم یادم نبودا! 

2.من هیچ وقت لحظه ی تحویل سال رو دوست نداشتم ،مثل عاطفه ی "خانه ی سبز" دلشوره و استرس میگیرم قبلش...اصلا کاش اون لحظه خواب باشم ....اسفند جان تو رو به جون عزیزت قسم میدم بمون !نرو !

3.من عید دیدنی و بوس و ماچ و اینای عید رو دوست ندارم ! واسه فرار از ماچ های ملت ،پیش قدم میشم و در آغوش میگیرمشون ،اینطوری در امان میمونم ! انتقال احساسات هم بهتر صورت میگیره !!!البته در مورد عموهای محترم نمیشه این حرکت رو زد ،غرور مردونه شون زیر سوال میره ،باید صورت زبر و ماچ های آبدارشونو تحمل کنم :/ 

4.پنجره ی اتاقم خیلی بزرگه  ،حدود دو و نیم در سه ، این چند شب که ماه زیبا رخ نمایان کرده بود اصلا نشد بخوابم ،آخه مگه میشه زیر نگاه مهربونش خوابید ؟ از این سر پنجره تا اون سر پنجره دلبری میکرد و من تماشاش میکردم تا بالاخره دست از سرم برداره و دیگه دیده نشه !بعدش خوابم میبرد :/ 

به خودتون بخندید !والا ! :/

5.هیچی...

نویسنده : لیلا ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ universe/university!!!

دو سه سالی که از دانشجو شدنت بگذره کم کم میفهمی که الکی دلت رو به دانشگاه خوش کردی !فکر میکنم این چیزی که میخوام بگم در مورد اکثر فیلدهای تحصیلی صدق میکنه! میبینی چند ساله که سرت توی کتاب هاست و همه ی امتحاناتت رو با نمره های خوب پاس میکنی اما هنوز شک داری که داری پزشک (و یا هر شغل دیگه)خوبی میشیدر واقع شک میکنی که داری آدم"درستی" میشی ! سرت رو بالا میاری یه نگاه به دور و برت میندازی، آدم ها رو میبینی و بعد با خودت میگی :من هرگز نمیتونم مثل اونا باشم ! دنیایی که توش زندگی میکنیم خیلی بزرگ تر از دانشگاه  هست ، گاهی اوقات باید پاتو از دانشگاه بیرون بزاری و بین همین مردم قدم بزنی...خیلی چیزها رو تو دانشگاه نمیشه یاد گرفت ...باید تجربه کنی و راه حل رو خودت پیدا کنی و یا اگه نشد بسازی !توی دانشگاه هیچ خبری نیست !و به قول دوستی "دانشجو" همون بیکار هست و بس! پس خیال دانشگاه رو از سرت بیرون کن ! چکمه هاتو بپوش و بپر تو این رود !

نویسنده : لیلا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ و باز هم این درد شبانه!

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : لیلا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ؟

دارم سعی میکنم مبحث آریتمی ها رو بخونم ،مبحث سخت و پیچیده ای هست و نیمکره ی چپ باهام همکاری نمیکنه ! نمیدونم شاید هم تمرکز ندارم !از لابه لای برگه های کتاب بیرون میام تا وبلاگ بنویسم ،کلمه ی پیش نویس با اون رنگ قرمزش حسابی توی ذوق میرنه به خصوص که تعدادشون هم زیاد شده و شک دارم که به مرحله ی انتشار برسند! وقتی رشته ی کلام از دستم در بره دوباره از سر گرفتنش آسون نیست !

.

.

.

نیم ساعت بعد ...

داشتم آب میریختم توی کتری تا چایی درست کنم ،و به این فکر میکردم که چقدر آب بریزم تا کافی باشه ...یهو رفتم به سال ها پیش...به اون زمانی که هنوز یک دختر کوچیک و بی تجربه بودم ،مادرم بهم میگفت برو آب بریز توی کتری !بعد همیشه سوال من این بود که چقدر بریزم ؟بعد مامان میگفت مثلا نصفشو پر از آب کن !بعد دوباره من با خودم فکر میکردم که نکنه کم یا زیاد بریزم !کتری به دست برمیگشتم پیش مامان تا با انگشتش سطح آب رو بهم نشون بده !(بماند که چقدر کلافه میشد از دستم :) ) و من با تمام وسواس سعی میکردم سطح آب حتی یک میلیمتر هم جابه جا نشه! و در نهایت از دستم در میرفت و خط رو گم می کردم :))

اینا رو گفتم که بگم من چقدر وسواس داشتم در اینکه همه چیز درست و دقیق و در اندازه های مشخص باشه و اعتراف میکنم که هیچ وقت موفق نشدم اونطوری که دوست دارم همه ی زندگیم رو بر اساس اندازه گیری های از قبل انجام شده پیش ببرم!هیچ وقت دقیق نبودم و بیشتر وقت ها برنامه هام به هم میریخت ! هیچ وقت چیزی که ته جاده منتظرم بود اون چیزی نبود که از قبل براش برنامه داشتم و خیالش رو در ذهنم میبافتم !این ها همه من رو اذیت میکرد و سنسورهای اضطراب رو در وجودم تحریک میکرد!

همیشه توی مسیر یه سری اتفاقات غیر منتظره رو تجربه کردم ،غیر منتظره شاید بار معنایی منفی داشته باشه ،اما بعدها فهمیدم این اتفاقات الزاما بد نبودند ،خیلی هاشون باعث شدند روزهام روشن تر بشن و قدم هام محکم تر! خیلی هاشون امیدم رو زنده کردند ! و البته همه ی اینا اتفاق نبودند ،آدم ها هم بودند ...آدم هایی که وارد دایره ی ارتباطاتم شدند و دیدم رو به زندگی عوض کردند !دوست های جدید ،فکرهای جدید ،تجربه های جدید ،اهداف جدید ،دنیای جدید و ...همه و همه از چیزهایی بودند که قابل اندازه گیری و سنجش نبودند! 

بله همیشه نمیشه اندازه گرفت و دقیق بود ،همیشه نمیشه پیش بینی کرد،گاهی اوقات باید از خط بیرون زد ،گاهی باید بی خیال خط کش و ترازو و جدول و اندازه ها بشیم ،گاهی باید ابهام رو در آغوش گرفت ...فکر میکنم اینطوری زندگی جذاب تر و هیجان انگیز تر بشه !

+ وقتی ضربان قلب در تعداد و نظم و منشا تولیدشون دچار اختلال بشن آریتمی ایجاد میشه ! این یکی رو نمیشه بی خیال شد !ممکنه خطرناک باشه ؛) 

نویسنده : لیلا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد